طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵

رقص شادی میکنم گویا غمی در طالع است

عشرتی دارم همانا ماتمی در طالع است

اینکه هیچم اندر این عالم نمیگیرد قرار

بیگناهم سیر دیگر عالمی در طالع است

دور آزادیش طی گردیده میدانم که باز

مرغ دل را دام زلف پرخمی در طالع است

دور بامن طور دیگر کرده میدانم مرا

عیش بسیار است و اندوه کمی در طالع است

نا امید از خود نیم «طالب» که در حفظ وجود

فیض تأثیرم ز اسم اعظمی در طالع است