بازی مخور که آب جهان جز سراب نیست
زهر است در تراوش ازین چشمه آب نیست
خوبان دهر مایهٔ آشوب عالم اند
کو دلبری که عالمی از وی خراب نیست
خودرا بخواب برده گمان خلق غافلند
کین بیخودی برادر خوابست و خواب نیست
گامی است تا بمنزل امن تو ای رفیق
خواهی رسید حاجت چندین شتاب نیست
بی لعل یار انجمن عیش روزگار
چون بزم عشرتیست که دروی شراب نیست
سیلاب غم که سلسلهٔ کاینات را
از سر گذشته رخش مرا تا رکاب نیست
چون بار داده همچو منی را به بزم یار
گر سایه محرم حرم آفتاب نیست
نظم تو هست زیور درج سپهر و بس
گوهر بسی است لیک بدین آب و تاب نیست
«طالب» چکیدهٔ قلمت جمله دلرباست.
شعر خوش تو در گرو انتخاب نیست