مرد صافی دل دم پاکش کدورت خیز نیست
باد کز روی ثمر خیزد غبار انگیز نیست
نفس چون کامل شد از انواع بیقدری چه باک
یافت چون بیمار صحت حاجت پرهیز نیست
زیر مینای سپهری با کدورتها بساز
نیست صافی در ته میناکه دُردآمیز نیست
آه بی آمیزش اشکی نمی بخشد اثر
خنجر بیآب اگر الماس باشد تیز نیست
شوق مستغنی ز تحریکست در تدبیر وصل
توسن باد وزان را حاجت مهمیز نیست
بوالهوس را زور عاشق نیست در بازار سعی
نشأهٔ فرهاد در آب و گل پرویز نیست
زلف او نگشوده پنداری در فیض شمیم
ورنه چون امشب نسیم صبح عنبر بیز نیست
هردو خون ریزند نوک خنجر و مژگان یار
لیک آن خونریز را نسبت با این خونریز نیست
دارد از پی صبح وصلی چند بیتابی خموش
این شب هجراست «طالب» روز رستاخیز نیست