می سرکشی نداشت مگر خوی او گرفت
گل بیوفا نبود مگر بوی او گرفت
آنجا که دست باد صبا و شمال نیست
آواره آن نسیم که ره سوی او گرفت
بر عارفان کعبه ز غیرت ببست راه
هر پا شکستهئی که سر کوی او گرفت
زاهد بسوی گوشهٔ محراب رو نهاد
عاشق دوید و گوشهٔ ابروی او گرفت
گفتم که آهوی که بافسون گرفت شیر
بانگ از کرشمه خاست که آهوی او گرفت
آن جوهری که لعل لبش را قیاس کرد
یاقوت را سبک به ترازوی او گرفت
تنگش بیر گرفته شب و دوش داشتم
چندانکه روح در جسدم بوی او گرفت
«طالب» نداد جانب مه رخصت نگاه
چشمی که کام دل ز گل روی او گرفت