زین جهان سرمایهام جز هایهویی بیش نیست
من زبانم برگ من جز گفتگویی بیش نیست
آبرو در پای او میریزم و شرمندهام
کآنچه درد دست است اکنون آرزوئی بیش نیست
صد تصرف در نکوئی لاله رخسار مراست
گل که مینازد بخود جز آبروئی بیش نیست
جز هوا در کف نمیبینم متاع خویش را
مایهٔ حسرت نصیبان آرزوئی بیش نیست
بیلب ساقی چه طرف از بادهٔ خالی مرا
از می جان در سبوی چشم بوئی بیش نیست
در عبادت خانهٔ محراب آن ابرو مرا
هفت دریا حصهٔ آب وضوئی بیش نیست
گر نماند از من بجز خونین دلی معذور دار
چون کنم میراث میخواران سبوئی بیش نیست
«طالب» از انصاف مگذر پیش آن چوگان زلف
صرفهئی چون سر کنم هیهات گوئی بیش نیست