طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲

کنج لبت که چشمهٔ نوشی تبسم است

صد کاروان شکر به تمنای او گم‌است

داغی وظیفه می‌رسدم هر زمان بلی

اینها گل عداوت افلاک و انجم است

خاموش چون شوم که من شور بخت را

سوز جراحت از نمک حرف مردم است

در خاک نیز می‌چکدش زهر استخوان

بر کشتهٔ نگاه تو جای ترحم است

آن دم که خم تهی شود از خود بشوی دست

جان در تنست تا قدری باده در خم است

در آستین شعله بصد داغ گو بسوز

دستی که دامنی نکشد شاخ هیزم است

شکرت چگونه فرض ندانند کاینات

کز نعمت غم تو جهان در تنعم است

باقی نمانده هیچ ز دیوانگی مرا

ور پیرهن نمی‌درم از شرم مردم است

«طالب» عمل به نسبت آدم کند بلی

این جوفروش هم سر و کارش بگندم است