طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱

ز شوق دوست نالم زار در پوست

نگنجم در قبا چون مار در پوست

من آن کافر دل زاهد جبینم

که دارد سبحه ام زنار در پوست

مرا ز آهنگ ساز ناله گوئی

که دارد سینه موسیقار در پوست

ترنج غبغبش تا دیدم از شوق

نمی‌گنجد دلم چون مار در پوست

ازین پهلو بآن پهلو نپیچم

چنان غلطم که دارم خار در پوست

مرا آرام در ترک لباس است

که مغزم میکشم آزار در پوست

بر سیب زنخدان تو میکشت

که دارد نافهٔ تاتار در پوست

سخن در پرده گویم بادل خویش

که دارد لذت گفتار در پوست

برآ از پرده همچون مغز « طالب »

که عارف می نسازد کار در پوست