آن گل که مسیحا خجل از بوی دم اوست
تا هست حیاتی سرما در قدم اوست
گو چرخ مزن پیش وی از هستی خود لاف
چیزی که مساویست وجود و عدم اوست
زرین علمش مهر و علمدار سپهر است
والای شفق پرچم زرین علم اوست
دریای گهر یک غم اشک مژهٔ ماست
تا نیم ترشح ز سحاب کرم اوست
رنگین چو گل و لاله سپاهش بود از پی
سلطان بهار است و ریاحین حشم اوست
در قطع بیابان فلک اوست بتدبیر
سرکردهٔ خورشید قدم بر قدم اوست
بر هر سر شاخی که یکی طوطی شوخی است
شکرشکن از خامهٔ شیرین رقم اوست
زر در کف گل سیم بدامان شکوفه
در خوف و رجا وقت نثار درم اوست
گر صورت خورشید وگر شکل هلال است
آن پنجه و این ناخن شیر علم اوست
در حسن ادا جلوهٔ مستانهٔ طاوس
شرمندهٔ روی حرکات قلم اوست
«طالب» چه شود گرم بانشای مدیحش
حسّان عرب محو کلام عجم اوست