بسترم نقش نگینی که براو نام دلست
خون آن شیشه بریزم که باندام دلست
درد بیطاقتیام کشت طبیبا بگشا
سر آن حقه که معجون وی آرام دلست
عشق باغیست بصدرنگ گل آراسته لیک
میوهٔ نارس شاخش طمع خام دلست
غیر من کآتش گلزار هوا و هوسم
هرکه بینی بجهان در طلب کام دلست
رام دلشو کهدراینصیدگه وحشتخیز
نرمد آهو از آن شیر که او رام دلست
زلف اوراحت جانست ولی رنج تنست
خال او دانهٔ چشم است ولی دام دلست
کام دل محو کن از صفحهٔ خاطر «طالب»
کآنچه رامش نشنیدست کسی کام دلست