باد سودای تو بر عقل و تمیزم بگذشت
که با آشوب جنون عمر عزیزم بگذشت
دستم از چیدن گل ما ندو لب از رغبت جام
جز دل غم همه چیز از همه چیزم بگذشت
همی آمیزش و آویزشم افسوس افسوس
یاد عمری که به پرهیز و گریزم بگذشت
همچو مردان نگرفتم کم هر زیور عمر
چون عروسان همه در فکر جهیزم بگذشت
شغل سودای که یارب بسز افتاد مرا
که زهر شیوه دل کار گریزم بگذشت
خالی از کاوش آن غمزه نبودم نفسی
عمر گوئی همه بر دشنهٔ تیزم بگذشت
دوش چون نغمهٔ عمر تو سرودم «طالب»
موج آتش ز لب زمزمه خیزم بگذشت