دوزخ افروز تراز کفر من ایمان منست
طاعت من بصد آلایش عصیان منست
دعوی کفر مرا گر طلبد عشق دلیل
نسبت سلسلهٔ زلف تو برهان منست
هر زمان راه دلم میزند از طاعت عشق
عشوه جبریل همه عالم شیطان منست
راست گوئی پدر و مادر اندوه منم
دست غمهای جهان جمله بدامان منست
هیچ شب خالی از اندیشهٔ زلف تو نیم
این تصور سبب خواب پریشان منست
بسکه بگرفته زدل پیرهنم نکهت دوست
بوی عنبر خجل از گوی گریبان منست
بی فنا ره نتوان برد بسر منزل دوست
هستی ناقص من موجب حرمان منست
بر دل ریش فشانم نمک گفتهٔ خویش
ز آنکه دیوان من امروز نمکدان منست
آنچنان محو جمالت شدهام باز که غیر
دیده از روی که بر داشته حیران منست
ای غزالان غزلی سرزده بازم ز خیال
یاد گیرید که آرایش دیوان منست
گرنه وصف تو نگارم نکند حکم قبول
قلم من که چو انگشت بفرمان منست
چون نبخشد اثر شعله کلامم «طالب»
عشق در شغل سخن سلسلهجنبان منست