طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷

گوشهٔ چشم تو نازم که جهان درهم از اوست

فتنه‌ئی هست اگر در همه عالم هم از اوست

عالم از خال کبود تو سیه کرد لباس

این چه نیل است که دل‌ها همه درماتم از اوست

بهر اصلاح جراحت نکشم ناز طبیب

هرچه برسینهٔ من زخم از او مرهم از اوست

منت از عقل ندارم که الم را سبب است

همه تن شکر جنونم که دلم بی‌غم از اوست

بعد صد زخم که بر دل رسد از دوست مرا

راحتی گر بجراحات رسد آنهم از اوست

باغ گل تازگی از اشک پذیرد « طالب »

شادم از گریه که گلزار مرا شبنم از اوست