مساز طره که بر سر عمامه عاریتست
مبند بند که بر دوش جامه عاریتست
همیشه با من و دایم زمن جداست بلی
دلم چو گوشهٔ دامان جامه عاریتست
ز مغز کار کسی کاملست و میداند
که پوست بر تن عاشق چو جامه عاریتست
بدور زلف تو آن سنبل همیشه بهار
شمیم نافه و عطر شمامه عاریتست
بهر نسیم مکن جیب صبر چون گل چاک
بدار پاس گریبان که جامه عاریتست
مساز دل ورق مشق آرزو «طالب»
بشوی صفحه که این نقش خامه عاریتست