طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱

باغ عشق است که برگش همچون بار گلست

حسن این روضه بمعنی سمن و خار گلست

مینمایم بتو بی روی نما داغ جنون

تا ننازی که مرا بر سر دستار گلست

آنکه هر بار بما سوختگان آتش بود

شکر توفیق نمائیم که این بار گلست

خار و گل هیچیک اندر صف ما خار نیند

هر دو یارند ولی یار وفادار گلست

از گلابش نشود شیشهٔ همت لبریز

حاصل باغ فلک یکدو بغل وار گلست

تا چه رازاست در این پرده که بلبل امروز

میزند نغمهٔ منصوری و بردار گلست

نشود پای بگلزار تو آزرده ز خار

زآنکه در صحن چمن تا سر دیوار گلست

خس هم از دایرهٔ گلشنیان بیرون نیست

آنقدر هست که آرایش گلزار گلست

نخل مژگان مصیبت زدگانم «طالب»

کز نم دیده مرا برگ گل و بار گلست