طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷

غافل مشو که منع پی آزمودنست

و آن در که بسته دوست برای گشودنست

هان ای سحاب دیده گهر بار شو که باز

وقت امید کشتن و رحمت درودنست

یکتن بخواب شیوهٔ دلداریت ندید

با آنکه مو بموی تو در دل ربودنست

صبح ازل بسیر چمن رفتی و هنوز

زلف نسیم در عرق از مشک سودنست

جمعند بیدلان بگشا ای هلال عید

برقع که وقت گوشهٔ ابرو نمودنست

غافل کسیکه طرح عمارت بدهر ریخت

پنداشت بیخبر که جهان جای بودنست

«طالب» بگو حدیث خوش و بشنوان بدوست

گفتن شنوده‌ئی که برای شنودنست