طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳

بنمود زهر چشم و رخم زرد کرد و رفت

وین آتشین طلسم مرا سرد کرد و رفت

نگشوده شست چشم کمان دارش از کمین

تیر نگاه او ز دلم گرد کرد و رفت

بالشگر شکستهٔ زلف از کمین بتاخت

لختی بجان شیفته ناورد کرد و رفت

آورد زیر تیغم و از ننگ خون نریخت

خود را بدین بهانه جوانمرد کرد و رفت

چون طبل شادیم تهی از درد بر نیافت

چون نای ماتمم همه تن درد کرد و رفت

عقلم بجا و هوش بجا دل بجای بود

زین همدمان بیک نفسم فرد کرد و رفت

«طالب» چو دید کز سفر عشق چاره نیست

از نقد عمر فکر ره آورد کرد و رفت