آن بیسخن که هست سخنآفرین میاست
وآن بیزبان که چنگ بدلها زند نیاست
کردی ز من سئوال که عمر دوباره چیست
عمر دوباره گردش جام پیاپی است
ای می پری نهای زچه در قید شیشهئی
بگذر ز لب که جای تو اندر رگ و پی است
با گلرخان شعله مزاجت اگر سریاست
مگذر ز می که حسن گلوسوز بامیاست
می نیست گوهری که توان دادنش ز دست
ساقی که بیدریغ دهد حاتم طی است
فصل گلست و دور (جهانگیر پادشاه)
امروز روز شادی اگر نیست پس کیاست
«طالب» غبار غم بنشان کین سبوی می
در چشم من عزیز تر از افسر کی است