طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶

خوش بهار است در این فصل می و جام خوشست

بزم رنگین ز حریفان می‌آشام خوشست

ته دلهاست که بی ساقی و مطرب خوش نیست

ورنه از هرچه در این فصل بری نام خوشست

چشم بدّ دور که خوش روی جهان سوی خوشی است

بزم خوش صحبت احباب خوش ایام خوشست

در ازل باده کشیدم به ابد نیز کشم

هرچه در صبح خوش آمد بنظر شام خوشست

هرچه کامست در او خوش بود استغنا لیک

درد اگر مطلب دلها فقد ابرام خوشست

شب آن زلف درازست دلا خامش باش

ناله بیوقت مکن مرغ بهنگام خوشست

آسمان بیتو دلا در سر بی اندامی است

جام عهدش بشکن شیشه باندام خوشست

ما ز کیفیت چشم و لب او مدهوشیم

نقل سودا زدگان شکر و بادام خوشست

عشق صیدیست که در هر صفتی دارد حسن

نیم وحشی خوش و نارام خوش و رام خوشست

در وصالی که شود زود میسر مزه نیست

چند روزی بمیان ناله و پیغام خوشست

رفت عمری که شنیدم ز تو تلخی و هنوز

کام جان من از آن لذت دشنام خوشست

رشک گوید که نخواهم بتو همنام کسی

شوق گوید همه آفاق باین نام خوشست

عشق در اول و آخر همه ذوقست و سماع

این شرابیست که هم پخته و هم خام خوشست

عیش (دستورزمان صاحب اعظم) خوش باد

که ز فیضش بجهان خاص و عام خوشست

«طالب» از آتش دل تافته گرمایهٔ چشم

گو قدم رنجه نما دوست که حمام خوشست