طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵

امشب بیدوست گه در خاک و گه در خون گذشت

شوق میداند که بی او بر دل من چون گذشت

میوزد بوی جنون از هر گل صحرای عشق

بازگوئی تازه مجنونی بر این هامون گذشت

باده لب شیرین شد از یاد دهان او بجام

نکته رنگین شد چو او را بر لب میگون گذشت

چون زمین را سرفراز سایهٔ آن سرو دید

از حسد یارب چها در خاطر گردون گذشت

این دواها نیست درمان دردما را ای طبیب

فکر دیگر کن که کار از شربت و معجون گذشت

گر بود جان را امید نشأه‌ئی از لعل دوست

در جوانی میتوان از بادهٔ گلگون گذشت

برمن از بی‌مهری من بگذشت در یک‌شام هجر

آنچه از لیلی تمام عمر بر مجنون گذشت

بردل «طالب» گرفت از راه همدردی قرار

هر خدنگ محنتی کز سینهٔ مجنون گذشت