هر چه کام است دل ما کم او بکرفتست
مرده انگاشته و ماتم او بکرفتست
کار دل بیتو رسیده است بجائیکه مرا
غم خود رفته زیاد و غم او بکرفتست
صبح روشن نفس از دود دل تیرهٔ ما
دم فرو برده همانا دم او بکرفتست
شکر گوی چمن دیدهٔ خویشم کهمدام
گل او نازکی از شبنم او بکرفتست
چون رسد دست بدامان دل ما «طالب»
جای در زلف خم اندر خم او بکرفتست