امشب از عود فغان من نوائی بر نخاست
گریه از حد رفت و بانگهای هائی بر نخاست
نغمهها را جلوه امشب از درون نبود بود
سوده شد مضراب و از تاری صدائی بر نخاست
تیره از بستر چنین امروز من برخاستم
هیچگه گرد از گلیم سرمهسائی بر نخاست
بانگ ماتم بود هر جانب که من بر خاستم
هیچگه آوازهٔ عشرت ز جائی بر نخاست
جمله ذرات جهان را گوش بر لب داشتم
از لب یکذره حرف آشنائی بر نخاست
فیض میبارید صبح امروز و آ من ضعیف
در چنین صبحی پی کسب هوائی بر نخاست
از غمش هرگز نگیرم گوشه کز افسوس آن
بر من از هر گوشهای انگشت دعائی بر نخاست
چون کنم بر خویش آسان کز سپهر کجمدار
صدهزاران مشکل و مشکلگشائی بر نخاست
«طالب» از نظم تو شهر و روستا در غلغل است
چون تو شهری شاعری از روستائی بر نخاست