طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹

رخی که طعنه زند بر هلال روی منست

مئی که تلخ کند عیش در سبوی منست

ز سینه تا لبم سبحه می‌شمارد آه

ز گریه‌های گره گشته در گلوی منست

چو من ببزم فراقت کشم پیالهٔ زهر

غم از دریچهٔ دل نوش بادگوی منست

ز بسکه قابل رنج محبتم غم دوست

بهر طرف که بتازد دلش بسوی منست

ز ریختن نرود آبروی من «طالب»

که آبروی من از جنس آب جوی منست