طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶

تاکی بآه و ناله توان شد و بال دوست

کو دشمنی که وار هم از انفعال دوست

آئینه‌را ز برق نفس‌آب ساختیم

غافل که آب نیز پذیرد مثال دوست

هر کس ببال به ز خودی میبرد بدهر

عاقل ببال همت و عاشق ببال دوست

کو حالتی که فهم کنم لذت وصال

گیرم شود بفرض میسر وصال دوست

در قید هجرو وصل اسیریم ومیخوریم

گه کوشمال دشمن و گه‌گوشمال دوست

خست مدان اگر ندهم نقد جان بخصم

من کیستم که دست رسانم بمال دوست

بخت سیاه من شده بر گو کنم حصار

چون زلف دوست دایره بر گرد خال دوست

هست از غبار دوستیم خصم را ملال

خواهم زوال خویش بدفع ملال دوست

زاهد رقیب ما نبود زانکه عاشق است

او بر جمال کعبه و ما بر جمال دوست

فرق غبار رفته بره سرمه ساختم

شاید بدینوسیله شود پایمال دوست

عاشق بخواب تن ندهد جز بخواب مرگ

و آنهم بدین امید که بیند جمال دوست

جان قطع کن ز جسم بمقراض انفعال

«طالب» مگر شود سبب انفعال دوست