بیتو دردیده مرا خار و سمن هردو یکیست
کنج زندان و خیابان و چمن هردو یکیست
مرده و زندهٔ عاشق نتوان یافت ز هم
زانکه پیراهن عشاق و کفن هردو یکیست
نان حسرت خورم و جامهٔ حسرت پوشم
کرم سیبم خورش و پوشش من هردو یکیست
تنت از جان نکنم فرق چسان بتوانم
که چو شخص خردت روح و بدن هردو یکیست
کهنه از نو نشناسیم که بر دل ز فراق
سوزش داغ نو و داغ کهن هردو یکیست
زاهد و برهمن از راه نزاعند دو قول
وربهم صلح نمایند سخن هردو یکیست
صید آهوی ختن گر شده «طالب» چکنند
شکل چشم و تو و آهوی ختن هردو یکیست