بیا که مجلس ما بیتو چشم بینور است
جدا ز شمع جمالت چراغ ما کور است
بهشت ساز شبستان ما بجلوهٔ ناز
که بیتو خلوت احباب خانهٔ گور است
بمی صفای درون ده که غسل ظاهر تن
بآب دجله و باطن بآب انگور است
بهیچ دل نفس سر درآ سرایت نیست
دم از حرارت واعظ مزن که کافور است
کند بهر نفسی صد اراده بنداری
بچین زلف تو هر دل هزار فغفور است
اگر شکیب نورزیم در بلا چکنیم
مثل بود که زمین سخت و آسمان دور است
زما حلاوت غم پرس زانکه نشناسیم
که طعم عیش کدامست، تلخ یا شور است
درون ریش مرا چاره از تراوش نیست
که دست غمزه نمکسای و زخم ناسور است
زبس کز او سبکی دیدهام چو جام تهی
سرم بدهر گرانتر ز چشم مخمور است
از آن زمان که بمژگان اوفتادش کار
دلم ز شکرگذاران نیش زنبور است
بدهر قدرشناس الم توئی « طالب »
اگر دلت نگراید بعیش معذور است