رسید و از مژه گل برسرم فشاند و برفت
چو دید رفتنیم لحظهٔ بماند و برفت
هلاک سوز و گدازم چو دید از سر ناز
فشاند دامن و برآتشم نشاند و برفت
ز تربتم چو فغان خاست کین شهید وفاست
ز دور فاتحهٔ بر سرم بخواند و برفت
چو خواستم که عنانگیرمش بدست نیاز
سمند عربده را برسرم جهاند و برفت
چو خشک دید ز لب تشنگی گلوی مرا
زآب تیغ خودم شربتی چشاند و برفت
چو شعر «طالب» ازو شوقم التماس نمود
بصد مضایقه بیتی دوئی بخواند و برفت