طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

هر سبو آب رخ باده پرست دگرست

هر قدح صیقل آئینه مست دگرست

مرد آن نیست که سرپنجه زند با توکلیم

تو حریف دگری دست تو دست دگرست

دلنشین است طرب لیک نه چندانکه ملال

این نگین را به نگین‌خانه نشست دگرست

اوج فطرت ز میان رفت برون برده از آن

هر سری در قدم همت پست دگرست

دارم آن دل که چو مینای تنک در ره باد

هر نفس گوش بر آواز شکست دگرست

لاله دشت و غزالان ختن نرگس باغ

همه مستند ولی چشم تو مست دگرست

ناوک شست قضا را نبود چندین زور

«طالب» این برق شتابنده ز شست دگرست