طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

من گوهرم یکی صدفم جایگه بس است

آمد شدم چو دیده ببای نگه بس است

با ضعف تن ببالش چرخم نیاز نیست

دیوار لطف دوست مرا تکیه‌گه بس است

گو دوست باش خلق زمین وزمان چه سود

احباب را عداوت بخت سیه بس است

سدیست رحم ورنه بفتوای انتقام

بهر عقوبت دو جهان یک گنه بس است

بگشای پرده از رخ و در ده صلای نور

تاکی کنی رعایت خورشید ومه بس است

کافیست اختلاط دل بینوا بدوست

درویش را مصاحبت پادشه بس است

صید ترا بزخم پیابی چه احتیاج

از دور یک اشارهٔ تیغ نگه بس است

«طالب» بهرزه چند بیابان توان برید

طی کن بساط گرم روی قطع ره بس است