ترا تا کار با تیغ آزمائیست
سروتن را ز هم شوق جدائیست
ندارد طاقت طنازی عشق
چه سازد عقل مسکین روستائیست
خمار نرگس ناز آفرینت
نهان از خلق در مشق جدائیست
ز هی طالع کز آن پای نگارین
سراسر صفحهٔ خاکم حنائیست
مرا دل تیره شد زآن آشنا روی
که گفتست آشنا بی روشنائیست
شکن گیرد درستی نیز بخشد
سخن پروردهٔ نازک ادائیست
دلی دارم درون سینهٔ تنگ
که نیمی موم و نیمی مومیائیست
بکارم گوشه چشمی نیامد
سیه بختم که کارم سرمهسائیست
خموشی داد مظلومان عشقست
نوای مرغ بسمل بینوائیست
بزلفش تا صبا گردیده گستاخ
مرا چونسایهکار انگشتخائیست
رفیقان مسافر باش «طالب»
که راهش را بمقصد آشنائیست