دانیم که در یوزهٔ می فعل شنیعی است
اما چه توان کرد عجب فصل ربیعی است
نومید ز رحمت نشوم با همه عصیان
کین دست گنهکار بدامان شفیعی است
ساعد چه نمائیم که از تاب تب عشق
هر تار ز پیراهن ما نبض سریعی است
گنجیده چو تار مژه در دیدهٔ موریم
با کلبهٔ ما گور عجب باغ وسیعی است
پستیم چو «طالب» ز ره مرتبه اما
با اوج سخن پستی ما قدر رفیعی است