طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴

از شکر دوست حوصله‌ام چون زمان پرست

دل هم پر است لیک چگویم چسان پرست

خالی نیم که هست وجود خلاء محال

مغزم اگرچه نیست ز خون استخوان پرست

دلی نی، ترنج آبله داریست در برم

وین طرفه کین ترنج من از ناردان پرست

هان ای صف ملایکه پهلو تهی کنید

ایندم که بازوی نفسم از کمان پرست

جمعیت خلا و ملا گر بود محال

پس چون دلم ز صبر تهی و ز فغان پرست

زایل نشد ملال به افراط می دریغ

صد شیشه گشت خالی و دل همچنان پرست

گر لاغرم به جسم چه شد فربهم بروح

پیراهنم ز تن تهی اما ز جان پرست

هر استخوان که هست بود پر ز مغز لیک

این استخوان خشک من از استخوان پرست

«طالب» چه بلبلی که ز گلبانگ تازه‌ات

ایران پر و دکن پر و هندوستان پرست