طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰

بیدلان را دل بجان چسبیده است

جان بلبل دلستان چسبیده است

همچو که بر گهر با در کوی او

چهره‌ها بر آستان چسبیده است

العطش منعست بر لب تشنگان

یا زبانشان بر دهان چسبیده است

عاشقان را گر نه سنگ طبعی است پوست

از چه رو بر استخوان چسبیده است

مو بمو چسبد گهی بر زلف یار

رفته بر موی میان چسبیده است

عکس رویش بسته خود را بر نقاب

ماهتابی بر کتان چسبیده است

کوکب «طالب» زمینگیر است لیک

فطرتش بر آسمان چسبیده است

خامهٔ شیرین کلامش را مدام

این زبان بر آن زبان چسبیده است