ای شاخ گل که چشم بهار از تو روشن است
هر تیره بخت را شب تاراز تو روشن است
یارب چه شعلهٔ تو که در بزم روزگار
نور از تو با تجلی و نار از تو روشن است
ای زلف یار تا دل ما در شکنج تست
هر حلقه تا بحلقهٔ مار از تو روشن است
گر شمع بزم تیره بود باش گو بس است
مارا همین که شمع مزار از تو روشن است
تا خاک پای خود بچمن بر فشاندهای
چشم صبا که داشت غبار از تو روشن است
نی بزم را همین ز تو باشد فروغ و بس
ای ماهپاره شهر و دیار از تو روشن است
یکذره از فروغ رخت بی نصیب نیست
این انجمن میان و کنار از تو روشن است
«طالب» چراغ بزم ترا کم نگشته نور
امسال نیز بزم چو پار از تو روشن است