بجانم حسرت جانان فتادست
سپندم آتشم در جان فتادست
نه تبخالست کزافسون قتلم
بر آن لب سایهٔ دندان فتادست
ز خون گر پیرهن پوشد عجب نیست
دلم را کار با مژگان فتادست
سخن را قیمتی گر نیست سهل است
گهر در عهد ما ارزان فتادست
ندارد چاره از تحریک آن زلف
صبا را دست مشک افشان فتادست
بیازار رخت از کیسهٔ چشم
دلم را مبلغی نقصان فتادست
تر اتا گشته کاکل باد پیمای
سر صد زلف از سامان فتادست
گهر یا قوت گشته یا بر آن لب
ز خون غنچه در نگک (بان) فتادست
میان خط لبش زنبور شهدیست
که در هنگامهٔ موران فتادست
نشد مجروح دل در چین آن زلف
همانا شانه را دندان فتادست
همائی مگذر از کاشانهٔ جغد
چو راهت برده ویران فتادست
ز موئی چرب تر از دور عنبر
نگاهم را بروغن نان فتادست
میفشان اشک «طالب» کین گل تر
ز چشم بلبل ایران فتادست