طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲

بحشمت کان کان فتنه سازیست

نگه با غمزه در شمشیر بازیست

بشکر مو شکافیهای تیغت

لب هر موی در دستان طر ازیست

همین در صیدگاه قدرت و عجز

فلک را گاه کبکی گاه بازیست

عجب دارم بدین بخت زمین گیر

که چون آهم قرین سر فرازیست

زلعب مهرهٔ سیمابی اشک

مدارم چون فلک بر حقه بازیست

بعهد چشم آلایش نسیبم

عجب گردامن عصمت مجازیست

کف خاکم هوا گردیده از درد

هنوزم آه در آهن گدازیست

به این آباد دل در عهد آن چشم

سوار فتنه مست ترکتازیست

بکوتاهی زنم فال شب هجر

که این زلف سیه عیش درازیست

بتن هرموی «طالب» را سیه پوش

بمرگ نکته دان دهر غازیست