هر نسیمی را که در دل یاد زلف او گذشت
تخم سنبل گشت تا یکهفته از هر سو گذشت
سرمه بی دنباله کش بر نرگس دنبالهدار
گوشه چشمی که آن از گوشهٔ ابرو گذشت
بسکه هر رخسارهٔ او داشت تیری در کمال
مه ز ره پوشیده از نزدیکی آن کو گذشت
هرکرا انگشت بر بادام چشم ما رسید
رنگ عنابش ز ساعد بلکه از بازو گذشت
رحم کن سودای ما بیچارگان برهم مزن
میتوان آخر بجانی از سر یک مو گذشت
باشد از پهلوی او ممکن گذار بیدلان
شعله را گر پنبه میتواند از پهلو گذشت
جوی زهری کز لب این تشنه گردد شعلهناک
باد نتواند بتمکین از لب آن جو گذشت
دست حسنش چون بپا انداخت زلف عنبرین
دامن زلف آمد و از دامن گیسو گذشت
بخیهٔ از زخم دل بگشود تا آگه شدم
همنشین را آب شمشیر از سر زانو گذشت
در خور نظم تو «طالب» نقد جان افشاندهاست
کار تحسین از ادای گوشهٔ ابرو گذشت
میجهد فوارهٔ مشک از شکاف خامهات
تا چه باد عنبرین بر ناف این آهو گذشت