طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲

هر قطرهٔ عرق که حجاب از رخ تو ریخت

آلوده‌اش ببوی کلاب از رخ تو ریخت

خوی بسکه بر عذار تو رنگین ز شرم گشت

پنداشت دیده‌ام که شراب از رخ تو ریخت

نازم بآتشین نگه خود که بارها

چون تار زلف تار نقاب از رخ تو ریخت

نسبت نگر که چون گل خورشید گرم گشت

از روی اتحاد گلاب از رخ تو ریخت

«طالب» کلاب پیرهن حور ساختش

خوی قطرهٔ که وقت شتاب از رخ تو ریخت