شعلهٔ تیغ تو دیدم جوشنم در بر بسوخت
منز در مغز مرا چون عود در مجمر بسوخت
تا شدم در گلشن عشق تو خاکستر نشین
چون شرار از آتشم اجزای خاکستر بسوخت
اشک گرمم خون ز هامون رخت بر جیحون کشید
رازداران صدف را آب در گوهر بسوخت
جست برقی از سحاب عشق و تا آگه شدم
بر زمینم خرمن و بر آسمان اختر بسوخت
رختخواب از بیکر ما گر بنالد عیب نیست
پهلوی ما داغها بر سینهٔ بستر بسوخت
آتشین دستی چو موسی ساقی بزم است باز
کز خیال دستبوس او لب ساغر بسوخت
دود خاشاکم ز کف دامان یکر نگی نداد
گرچه عشقم هر زمان در آتش دیگر بسوخت
چو نشدی عاجز مباش ایمن که خار آشیان
چنگل بازست مرغی را که بال و پر بسوخت
زان چلیپازد رقم بر صفحه «طالب» نظم خویش
کز سواد نکتهٔ گرمش خط مسطر بسوخت