طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

اگرچه تیغ اجل بیگنه فراوان کشت

خدنگ ناز تو هر دم هزار چندان کشت

بخاک رقص کنان میروم که غمزهٔ دوست

اگرچه کشت مرا همچو صبح خندان کشت

ز روز عمر فزون روز حشر طی کردم

ز بسکه وصل توأم زنده کرد و هجران کشت

چمن ز نوحه بیاسا که حشر نزدیکست

بهار زنده کند هر کرا زمستان کشت

شهید ز هر نیم کآن سپهر خضر لباس

مرا به تیغ تو یعنی بآب حیوان کشت

بحرف تلخ زبان از پی فسردن مبر

مساز رنجه که آتش بزهر نتوان کشت

بصحن کعبه مرا کشته عشق در عهدی

که بیگنه نتوان شمع در شبستان کشت

بخواب کشته فلک عاجزی چو «طالب» را

گمانش اینکه مگر رستمی بمیدان کشت