طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

عاشقان را بر حریر ناز خفتن رسم نیست

می‌زدن آئین ندو گل گل شکفتن رسم نیست

ما صف مشکل پسندان را بچشم اعتبار

گوهری جز گوهر اندوه سفتن رسم نیست

تا بود پهلو طلب خاری بدشت اضطراب

همچو گل بر بستر آرام خفتن رسم نیست

لخت دل زنهار از مژگان مروبای آستین

کز رخ فرش چمن گلبرگ رفتن رسم نیست

میزند هر ذره دستانی ز مهر آفتاب

غالباً راز محبت را نهفتن رسم نیست

رخ متاب از شاهد می شرم دار از نوبهار

درچنین موسم طلاق عیش گفتن رسم نیست

غنچه چون بال و پر افشاند که در گلزار ما

غنچهٔ منقار بلبل را شکفتن رسم نیست

هوش دل را عزل کن «طالب» که در دیوان عشق

حشو گفتن طرز نی، هذیان شنفتن رسم نیست