طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳

دزدیده نگاهم بتو الحق نمکین است

روی نظرم با تو و چشمم بزمین است

از روزن دل دیده گشایم برخ دوست

در زمرهٔ ارباب حیا رسم چنین است

جوئیم گشاد همه کار از گرهٔ ناز

کآن گوشهٔ ابروی ترا گوشه نشین است

زلف تو بدامان صبا بر چمن افشاند

آن قطره که در پیرهن نافهٔ چین است

یک عمر اجل تشنهٔ جانی نتوان داشت

تسلیم نمائیم اگر دوست برین است

از بیم تو جان جمله بکنج لب تسلیم

جمع آمده موقوف بیک چین جبین است

«طالب» نمک لعل تو انباشته در طبع

زآن روی چو گفتار تو شعرش نمکین است