طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵

زلفت چو پی عتاب بشکست

در چشم ستیزه خواب بشکست

حسن تو نمود زور بازو

سر پنجهٔ آفتاب بشکست

چشم تو پیالههای مستی

یک یک بسر شراب بشکست

زلفت بجهان فکند آشوب

در دیدهٔ فتنه خواب بشکست

مستانه برخ نقاب بشکست

مه بر سر آفتاب بشکست

فریاد که چهرهٔ مرا رنگ

در میکدهٔ حجاب بشکست

آئینه دل چنان تنگ شد

کز پرتو آفتاب بشکست

ساقی ز کرشمه داد تاوان

جامی که تنگ شراب بشکست

«طالب» دل ماز دوری جام

چون برسر می حباب بشکست