تا دل شیفته را ضعف گریبان گیرست
در گلوی نفسم موج هوا زنجیرست
با هم آغوشی تمثال رخی پنداری
پردهٔ چشم خیالم ورق تصویرست
صیدگاهیست سر کوی تو کز دهشت شوق
سایه طایر اندیشه درو نخجیرست
پیچش زلف نفس باش که در گوش سماع
نالهٔ بی خفقان نغمهٔ بی تحریرست
روزگاریست که از شرم تهی دامانی
جبهٔ دیده نهان در عرق تشویرست
هان دل از کعبه مقصود گذشتی و هنوز
محمل عزم تو در قافلهٔ شبگیرست
هایهایی که در سوز دل «طالب» نیست
همه گر نشتر رشک است که بی تاثیرست