آتشی تا عشق ما را در نهاد خاک ریخت
میل مرکز خاک مارا برسر افلاک ریخت
تشنهدل بودم کشیدم جرعهٔ غافل که چرخ
در نظر شهدم نمود و در گلو تریاک ریخت
جلوهٔ عکس مطالب بین که زاهدگاه وعظ
خواست کز لب گل فشاند ریزهٔ مسواک ریخت
پنجهٔ چوبین بحسرت مینهد بر روی خاک
تا شبیخون خزان بر نوعروس تاک ریخت
عرض چاک پیرهن میکردم از بیداد دوست
دامن تاری فشاندم صد گریبان چاک ریخت
آرزو ته جرعهٔ برمشهد «طالب» فشاند
مشت خون شعلهٔ بر تربت خاشاک ریخت