حدیث شکوهٔ آن تند خوی بسیارست
تو بی دماغی و این گفتگوی بسیارست
به عزم صید دل ما ز سنبلستانی
فرو مریز که یک تار موی بسیارست
تو مشک سنجی و درناف آهوی طبعم
هنوز خون تهی رنگ و بوی بسیارست
بیک دوجرعهٔ می قدسیم مشو سرمست
کزین مفرحم اندر سبوی بسیارست
چه وجد میکنی از یک نوای مطربیم
خموش باش، کزین هایهوی بسیارست
ادا طرازی من دلفریب یاران گشت
وگرنه شوخ زبان نکتهگوی بسیارست
مشوی دیده باندک ترشحی «طالب»
که گریههای گره در گلوی بسیارست