طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲

آنم که لبم چاشنی راز ندانست

مرغ نگهم لذت پرواز ندانست

نو بلبل نطقم همه جا فردنوا بود

این شوخ زبان رشک هم‌آواز ندانست

پر سوخته گنجشک دلم راه هوا را

جز در شکن چنگل شهباز ندانست

از بس بنظر زنده دلم یافت مسیحا

احیای مرا داخل اعجاز ندانست

«طالب» دگر این وسعت میدان نگه چیست

معشوق تو گویا روش ناز ندانست