آشفته خیالم سر و برگ سخنم نیست
دامن چه گشایم که گلی در چمنم نیست
با آنکه طرب دشمن و اندوه مذاقم
برگ شعفی نیست که در انجمنم نیست
از دوری گلشن غرضم حفظ ملال است
ور شکر آبی بگل و یاسمنم نیست
یک خرقه صد چاک چه در خانه چه در گور
پروای بساط کفن و پیرهنم نیست
بر جلوهٔ شیرین چه گشایم مژه از دور
چون طاقت آشفتگی کوهکنم نیست
در ساحت آرامگه دهر غریبم
من قدسیم این کشور خاکی وطنم نیست
«طالب» دلم از شوق صنم سینه شکافست
اما سر هم صحبتی برهمنم نیست