طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

کنونکه دست ستم عشقباز دامانست

دل شکسته دلان نسخهٔ گریبانست

دگرچه ریخته برنامه کلک گستاخم

که مرغ نامه بر از بال خود هراسانست

دل پرآبله داری بملک مژگان تاز

که این متاع تو باب گهر فروشانست

نفس کشیدن مطرب کمال بی دردیست

برین دو هفته که نوروز عندلیبانست

دل شکستهٔ من خوی زلف او دارد

که ناگذشته نسیمی براو پریشانست

ز صحن گلشن ما نیش دشنه می‌روید

کنونکه موی بموی جهان گلستانست

ز پیچ و تاب حوادث غمین مباش ایدل

که مار بیش کند طرهٔ که پیچانست

بطوف کعبه کجا میرسد طپان هیهات

دلی که محو قدم کاوی مغیلانست

بتازم ار بفلک عیب من رسد «طالب»

عنان من سبک وچرخ تنگ میدانست