طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

تا دل وارسته در کمند تو بندست

موی بمویم نیاز پاش کمندست

زآن زسراغ تو عاجزم که براهت

بوسه نقاب نشان نعل سمندست

وه چه غزالی کز آشنائی زلفت

آهوی دیبا در اشتیاق کمندست

دیده نظر با کدام عضو تو بازد

هر سرمو بر تنت نظاره پسندست

مرگ کجا تلخی عتاب تو دارد

زهراجل پیش زهر چشم تو قندست

ما حذر از برق چشم زخم نداریم

خرمن ما را تمام دانه سپندست

زخم زمرهم بشکوه مرهم از الماس

پیکر زخمی ز بخت خود گله‌مندست

گرچه عنان تافتی بگرد رکابت

میرسد اینک کمیت اشک دوندست

تلخ‌تر از زهر چیست چاشنی صبر

تلخ‌تر از هر دو نوشداروی پندست

«طالب» اگر ناراست بخت تو سهل است

شکر که بخت مربی تو بلندست