طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

شکایت از ستم یار رسم عاشق نیست

وگرنه طور تو با بیدلان موافق نیست

تلاش کام گل آشنائی هوس است

امید در طلب عاشقان صادق نیست

ذخیره بر سر هم تا بکی نهند مگر

باعتقاد خسیسان خدای رازق نیست

نظر ز خاک دری می‌کند گدائی نور

که آستانش کم از آستین مشرق نیست

دوا اگرچه موافق بود بطبع مریض

موافقت نکند گر طبیب مشفق نیست

برآ نسرم که چو دل بر جنون زنم یکچند

که هیچ شیوه مناسب‌ترم از این شق نیست

باستان کریمان جریده روز نهار

که تحفه گر همه دست هم است لایق نیست

ز خیل یکجهتان نیستی برو «طالب»

دل و زبان تو سنجیدم و موافق نیست